نفسش می گیرد

می کنی خسته سرانگشت پر از مهری تو

روی دیوار نکش آنچه دلت خواست کنون ، نقاشی

 

شب به اندازۀ روز است

دیوار نگاهش تاریک ُ عریض

نه قلم می خواهد

نه کمی استعداد  

می توان بوی خوشی یاد آورد و جان داد به تصویری نو

می شود رفت به دیروز به اکنون و به فردایی دور

می توان حرف دلی گفت به چشمان ننوشیده گناه

و به نظمی که خداوند به موهای پر از جعد عطا کرده ، نسیم خنکی داد وزان

روز خواهد آمد

و تو بی آنکه بدانی شده نقاشی پاک

و کسی نیست که آزرده شود یا نگران

 

سیامک ارزانپور

May 23, 2010

 

/ 9 نظر / 24 بازدید
دیوار

بسیار زیبا

نیلوفر

دلم که می گیره یاد اینجا می افتم اینجا یه تقدس خاصی برام داره انگار اینجا پاکی و سفیدی انتهای یه روز خاکستری هست و فریادهای آدمی که با نوشتن روح سرکشش رو آروم می کنه

این رو خیلی وقت پیش می خواستم بهت بدم خوب دیر شده اما هر دیری الزاما بد نیست ! نشسته روی چشم تو غبار وحشتی سیاه که بسته چشم عقل تو به روی صد هزار راه از این غبار خسته ام تو باز کن پنجره را که حل کند هوای تازه این غبار تیره را می دونی دیگه راحت شدم که تونستم اینو بهت بدم یه دو سالی هست که مونده رو دلم بی خیال من کاملا فراموش کردم اینم چون برای تو بود به خودت می دم که دیگه هیچ چیزی از تو جا نمونده باشه به خدا می سپارمت

yassi

Siamak chera dige sher neminevissi? bazam benevis montazerim

چرا دیگه شعر نمی گی؟

حامد لشکری

شعر قابل ستایشی است.

مریم م.م

واقعا زیبا بود...

کاش بازم شعر می گفتی