داس و تبر را همه قاصدکهای دنیا به چشمان خود دیده اند

انکار مهتاب در این شب تار و تیره دگر شاپرک را ندارد اثر

کمیاب شد گر ستاره

شب از خیل شبتابها گشته روشن

و بوی خوش دشت شب بو نموده هوا را معطر

 

اشکهایی که مادر از آن شست اندام فرزند

خالص تر از جاری پاک وجدان دوشیزۀ زندگی بود

و شیون ترک داد خواب تن مات بت را

پژواکِ حرفی است هر شامگه در دل خاک کهسار

چه بودش گناه ؟

گناهی نبودش

شهادت ندادش زمین ردپایی

به یاد چمن نیست آلاله ها وقت رفتن چه گفتند

و فریاد می گردد ، آخر چه بودش گناه ؟

 

اگر جمله ها درد را التیامی است اندک

کنون واژه ام ، جمله ام ، رود بی تاب حرفم

به سوگ تن زرد ساقه

که تا انتهای زمان گشته بی گل ، کنون می روم

 

تقدیم به مادر داغدار سهراب

سیامک ارزانپور

July 16, 2009

/ 3 نظر / 4 بازدید
yassi

Your piece brought tears to my eyes. It is written beautifully, your words are mesmerizing and emotion-filled. keep up the great work.

به سوگ تن زرد ساقه,که تا انتهای زمان گشته بی گل چه سخته!

سيما

سلام بر دوستي عزيز. مي دانم قصور از من است و دلتنگي از آن هردويمان. دست در دستان روزگار داشتم و امانم نمي داد. زندگي ام در پيچ و خم هايي افتاده است كه فكر مي كنم شما حدسش را زده بوديد. بگذريم. اما حال آمده ام. خواندم همه ي آنهايي را كه نخوانده بودم و دلم برايشان لك زده بودم خواندم تا آرام گيرم با قلمت .