فریب<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نگاهش کن

چه غمگین است

فریبش داده گویی سنگدل نامردمی بی رحم

که این سان

یک نفس

چون ابر می گرید

 

همان آشفته را گویم

که در آن کنج کز کرده

و بر بخت بدش دشنام می گوید

 

نمی داند نگون بخت این دل ساده

که روحش در کمند مکر افیونی گرفتار است

اگر گوییش

این مرداب روزی از تو هم نیرنگ می سازد

تو را هم ناسزایی سخت می گوید

 

 

نکن حیرت

نگاهش کن

همان آشفته را من باز می گویم

که چندی پیش گریان بود

و اکنون شوخ می خندد

نپنداری دری شاید برایش باز گردیده

نپنداری دلش هرگز نرنجیده

چراغی یا به ظلمتگاه اوهامش درخشیده

 

فریب دیگری آمد

فسونگر

سهمگین تر

تیره تر

از قبل سوزان تر

و او را بار دیگر زندگانی داد 

 

نگو هرگز

که ما را گونه ای دیگر بزاییده است گردونه

مشو مغرور

که بسیارند و بسیاریم اینگونه

 

به نیرنگی

فریبی

خدعه ای شادیم

بسا خود نیز می دانیم

ولی افسوس هر لحظه

فریبی تازه می خواهیم

 

نگفتی راستی با من

چرا آشفته احوالی؟

 

 

سیامک ارزانپور

<?xml:namespace prefix = st1 ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" />April 12, 2005

/ 10 نظر / 5 بازدید
m. ansari

مـن اگر نیکـم و گر بد تو برو خود را باش هر کـسی آن درود عاقبت کار کـه کـشـت همـه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت ناامیدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

m. ansari

سيامک جان. من وقتی این شعر را می خوانم یاد وقتی می افتم که رفتم زیر گنبد یک آسمان نما نشستم. همه جا تاریک شد و بعد یه کره ی سوراخ سوراخ شروع کرد به ادعای ستاره ساختن روی اون گنبد سیاه. به نظرم اول تاریک میکنی. حسابی که تاریک شد سهم روشنایی هر کس رو میندازی کف دستش. فریب کلمه ی نیست که این همه بار منفی بهش نسبت بدهی. برای من فريبی بالاتر از اين نيست که آدم یک روز آشفته حالی را به رسميت بشناسد و صد روز شادي را نشانه ی حماقت بداند. وحشتناکترين قسمت شعرت جاييست که جمله ی بيرحمانه ی <چراغی یا به ظلمتگاه اوهامش درخشیده> را نوشتی. تو خودت چی ميدی به اون آدم. اصلا چه حقی داری که همين دو قطره شادی را از آن <احمق> بگيری. شعر تو بی ادبانه به تمام شخصيت و افکار او که دوست داشته گول بخورد می تازد. ميدانم جدای از شعرت خودت خيلی روح بزرگی داری و نتيجه اين پارادوکس به نظر من اين است که بگويم: کلامت خيلی پايينتر از خودت روی يک دايره ی بسته ی تنگ دور ميزند. يا مدار کلامت را بشکن يا شعرت را خاموش کن. با احترام فراوان يک دوست

فلفلی

سلام. خوندم و لذت بردم. موفق باشی :)

siamak

به تماشا سوگند. و به آغاز کلام. و به پرواز کبوتر از ذهن. واژه ای در قفس است. (سهراب). ممنون از نکاتی که به من گفتيد. اميدوارم دفعه ديگری که شما به من سر می زنيد هم کار من بهتر شده باشه هم انتقاد شما سازنده تر و دلنشين تر :). باز هم ممنون از توجه شما

ali

salam. khoob bood. be in chert o pert ha ee ke adam haee mesle in yaroo mynevysan abadan goosh nakon. age in aghaye ansari mydoonestan sher chye va che bary haml mykone in shere hafez ro intory poshte sare ham nemyneveshtan eyne ashe ghalamkar. age jorat dasht emailesho ham mynevesht. pas mybyny ke ba ye adame serfan oghde ee movajehy. be webloge ma ham sar bezan.

عزيز

او که از حقيقت غم چيزی نميداند و زندگيی آرام داشته. او که سخت ترين روز عمرش روزی بوده که زير باران کمی خيس شده. او ... او را رها کن که او محو خوشيهای زمينیست. آزادی ما در همين آشفته احواليست. به وبلاگ اين حقير هم سر بزنيد عزيز...

sanaz

salam siamak jan. netghady ke behet shode ro ghabool nadaram. sheret kheyly ham alye

erhima

salam.sheere kheili por mohtavaey hast

Elham

Afarin Afarin

نیلوفر

سلام همینه,ولی حس های قشنگ از 1 فریب شروع میشن,نمیدونم دوباره تکرار میشن یا نه,اما تو اون لحظه قشنگ به نظر میان,شلید دیگه هرگز به این قشنگی نباشن!!