روز پنهان شده در پشت غبار

سالیانی است دراز

که کسی شک ننموده به زمین

مردمان می دانند ، خبری هست در این بی خبری

 

من در اندام خیالات ندیدم خطی

هجرت نور در اندیشۀ خورشید سحرگاهان هم معوج بود

چه رسد بر شاخه

و کلامی که قرار است شود فانوسی بر تن سبز درخت

 

دیدم در خاطرۀ گنجشکی مردی بود

غرق در برکۀ کم عمق هوس

زنی کوزۀ احساس به تاریکی چاهی می داد

پیرمردی به خری می زد هش

و زنی پیر به زندان اساطیر ، می بست دخیل

 

تو ای دوست که شمشیر به دستی و به دست دگرت هست ترازوی یقین

واژه را مزمزه کن

رنگ گلهای صداقت آبی است

و من این طعنۀ شیرین تو را می فهمم

زیر این سایۀ متروک تو را نیست خبر

حرف دل می طلبی گر ، برو آنجا که تو را می فهمند

جنگل سبز همین نزدیکی است

 

سیامک ارزانپور

July 24, 2009

/ 4 نظر / 6 بازدید
مهسا

چی بگممممممممممممممممممممممممممممممممم[سوال]

پریا

سلام دوست عزیز: من بعد از مدتی طولانی تونستم دوباره بیام اینجا.مهم نیست کیم و کجام اما خوشحالم که تو جمع شما هستم و میتونم یاد نوشته های شما را بخونم.ممنون به خاطره همشون

yassi

این شعرتم خیلی‌ قشنگ بود. wow! بعدشم پس توتفرنگی چی‌ شد؟ یاسی

سيما كياني

سلام آقا سيامك. بازم فكر كنم به اون نكته ي اصلي كه شما مد نظرتون بود نرسيدم. اما خوب يه برداشت هايي كردم. مثل هميشه هم به دل نشست. راستي گفته بوديد كه برام يه پيغام گذاشتيد من چيزي نديدم. براتون آرزوي بهترين ها رو دارم.