پوست می اندازد کلبۀ دور پدری

و به هم می رسد اندیشۀ پرواز هزاران قطره

کودکی می کند از شاخۀ پیچک برگی

                     گرچه امروز نباید می مرد

                              سرشاخه از او خواهد رست که دور است ز دستان جفا

 

مردم سادۀ آبادیمان پاک ز دیوار نمودند غبار

نخریدند ز دکان توهم رویا

گرویدند به آیین رسولی که خداوند نداشت

     و می گفت که پستوی دل آدمیان خانۀ امنی است

     مبادا ز درش قفل کسی بشکند از روی خلوص

     گشنگی حق پلنگ است

     ندارد به دلش کینه ز آهو ، او نیز ز چنگال پلنگ

     و پرهای سیاه

     لباسی است که پوشانده به اجبار طبیعت بر زاغ

 

کوه یخ نیست دگر ، روح سکوت

می نشاند به تن گونه عرق

صدا نیست اگر ، تنها نیست کسی هم اینجا

و من ایمان به همین معجزه ها آوردم

       که سرانجام سری را که به فریاد نشد از خوشی خواب گرانی بیدار

            شنید

                حرفهای نَفَس رودِ هوا را آسان

 

مادری خسته ز بوییدن پیغامی تلخ ، زمانی می گفت

دور باد از سر بی رحم تبر، سروستان

من که از ریشۀ خود ، دور به اجبار شدم نیز همین می گویم

 

سیامک ارزانپور

January 31,2010

/ 3 نظر / 8 بازدید
Elham

! Ziba

رضا

سلام عمو سیامک دلم برات تنگ شده بود گفتم بیام یه سر بزنم به وبلاگت. یه نقد کوچولو هم دارم: اگه یه کم در چینش کلمات راحت تر باشی شعرت خیلی روان تر میشه مثلا به جای " مردم سادۀ آبادیمان پاک ز دیوار نمودند غبار " می شه بگی : "مردم سادۀ آبادیمان پاک کردند ز دیوار غبار " موفق باشی

سیامک

سلام رضا جان من هم دلم برات تنگ شده. مرسی از اینکه سر زدی. مرسی هم از نقد. اکثر چیزهایی که می بیینی شب و بعد از ساعت 12 نوشته شده. معمولا یکی دو خط و بعد چشمها رو دیگه نمی شه باز نگه داشت. اینکه آیا فردا شب هم چیزی به اون اضافه می شه یا اصلا همون حس هنوز هست خدا می دونه. هر کاری همیشه می تونه بهتر از اونی که می بینیم باشه. سوال اینجاست که چه موقعی باید راضی شد. با این تفاصیل اگر چیزی که اینجا می خونی بی ایراد باشه باید تعجب کنی.