کسی شاید بیاید

کلبه تاریک است

 

آنکه باکش نیست از شلاق

ترسش نیست از تاریکی و ظلمت

آنکه می داند در آنسوی خیابان قصرهایی هست ، سر در بر کشیده در میان ابر

سقفهاشان جنس شیشه ، رو به سوی ماه

همه همسایه هاشان نور باران

نه چونان کلبۀ تاریک که باد ناموافق نیز ،  کلاهی سوی شان حتی نمی آرد

همه آباد

اهل و ساکنش را ، جملگی بر تن ، لباس  بی غم  فردا

و می داند ، نیک ، میانش تا همه آسایش گیتی ، فاصله تنها و تنها حرف ناچیزی است

و می ماند

نه چون حرفیش با دنیاست

چیزی دارد او این سوی

که با ارزش تر ازاکنون

که با ارزش تر از دنیاست  

 

کسی می آید اینجا سیر

با ایمان به اعجاز رسولی بی کرامت ، بی کس و گمنام

که می گوید ، نفس در سایۀ سبز درخت سرو مجانی است

و آسان می توان از ذهن ها روبید فردا را

 

کسی می آید اینجا با دلی دریا

که او را خواستن دردی است بی درمان

زمین هر جا که بی صاحب ، همان جا هست او را خانۀ رویا

و چشمی سوی چشم دیگری تا انتهای رفتن شبتابها در خواب

و تنها یک دریغ و آه

چرا این خلوت تیره

که او را نیست حتی یک نفر عاشق به غیر ما

چنین کوتاست

 

سیامک ارزانپور

April 3, 2009

 

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
yassi

کسی می آید اینجا با دلی دریا که او را خواستن دردی است بی درمان This part is amazing...just wandering through your pages, went date by date, and ended up on 15 of Bahman which is my birthdate! wanted to read what you had written. write about strwaberries! please! or I will! yassi

yassi

oooppsss just realized it was written on 15th of Farvardin, not Bahman! It's beautiful all the same. keep up the good work...don't forget to write about the strawberries!