چه سنگین است بر اندام انسان شک

اگر از بی سرانجامی ، به گرد پیچک افکار می پیچم

و در این سایه روشن ها

جوابی را که خواب شیشه ها را بر نیاشوبد

و آبی بر تن تبدار هیزم ها شود ، جایی نمی یابم

دیگر بار ، گر جایی کسی روزی بگوید باز

میان این و آن در آسمانها غوطه ور ، مبهوت ، حیرانم

درمانش اگر آسان نمی دانم

دردش را دگر بی شک ، کنون از چشمهایش بی کلامی تا به آخر پاک می خوانم

 

سیامک ارزانپور

April 6, 2010 

/ 3 نظر / 4 بازدید

نترسید از آنجا که زندگی تمام شود. از آن بترسید که هرگز آغاز نشود. امیدوارم با پاک شدن و فراموش کردن همه دردها زندگی شما آغاز شود.

سیامک

مرسی. این نظر یک کلاس درس بود. به دو جمله اول خیلی فکر کردم.

نیلوفر

اساسا شک چیز مزخرفیه! مانع از این میشه که اعتماد کنی و دوست داشته باشی, دلم می خواد روزایی برگرده که بی توقع دوست داشتم و عاشق بودم! خوش باشید!