خواب و بیدار

وزن شب کم شده است

پلکها نیمه گشوده به خیالات سبک خو کردند

پشت سر راه درازی است که پیموده شده

دستی از دیده نهان

گویی آورد برون چشم مرا از کاسه

و زمان را گذرانید از آن

و تنم کرد مصون

 

حس بی نام و نشانی ز درون می گوید

مشو مغرور به خود

نرسیدی تو هنوز

 

پدرم روزی گفت

نان ز دل باید خواست

روح او شاد

لبش پر خنده

 

دور از خانه و کاشانه ولی

در دیاری که بهارش سنگی است

و سلامی ندهد پاسخ کوتاه لبش

پدرم نان ز تنور چه دلی باید خواست ؟

باد بی رحم ملامت به کجا باید راند ؟

 

وزن شب کمتر شد

رگه هایی از نور

می رود تا که دوانند به هر سو ریشه

آن شرابی که زمان می زند از خاطره هایی بس تلخ

اگر از تیغه ی نسیان نخورد یاد ترک

می تواند که کند تیره بختی روشن

جایی آن گوشه ی کوچک از دل

به گمانم گرم است

و نفس زیرلب آهسته ولی می گوید

کفتر زخمی و بی جان امید

زنده جایی است هنوز

 

از همین نزدیکی

بوی نان می آید

 

 

July 16, 2006سیامک ارزانپور

/ 3 نظر / 7 بازدید
رضا حيدری

به دلم نشست...

amirreza

salam siamak jan bad modat ha atefaghi omadam inja, khobi? share ghashangi bod baba koja ha hasti azat hich khabari nist, refighaye ghadimi ra faramosh kardi

نیلوفر

"پدرم وقتی مرد,نوشتم پاسبان ها همه شاعر بودند حضور فاجعه ,آنی دنیا را تلطیف کرده بود فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و می دانم که پاسبان ها شاعر نیستند,در تاریکی آنقدر ماندم تا از روشنی حرف بزنم"