نفسش می گیرد

می کنی خسته سرانگشت پر از مهری تو

روی دیوار نکش آنچه دلت خواست کنون ، نقاشی

 

شب به اندازۀ روز است

دیوار نگاهش تاریک ُ عریض

نه قلم می خواهد

نه کمی استعداد  

می توان بوی خوشی یاد آورد و جان داد به تصویری نو

می شود رفت به دیروز به اکنون و به فردایی دور

می توان حرف دلی گفت به چشمان ننوشیده گناه

و به نظمی که خداوند به موهای پر از جعد عطا کرده ، نسیم خنکی داد وزان

روز خواهد آمد

و تو بی آنکه بدانی شده نقاشی پاک

و کسی نیست که آزرده شود یا نگران

 

سیامک ارزانپور

May 23, 2010

 

   + siamak Arzanpour - ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩