به روی رازهای ناگشوده پردۀ سنگین ابری تار می بینم

نمی دانم که خورشید است پنهان کرده در پوشیدگیهایش

و یا گم گشته آن ماه است

 

خداوندا بدان این را

اگر روزی به دنیایت که می دانم در افکارم نمی گنجد

فروشی فخر دستان حقیرم را

نه دشنامت به لب گویم

نه در دل کینه ات گیرم

به رویت ساده می خندم

ز مهرت ناف می برم

و در خوابی که آنسویش فراموشی است

بر بال بلند مرغ ماهیخوار

تا آن دم که در روحم نفس باقی است

درون آبی دریای پر آشوب خواهم شد

و ماهی های صد رنگ خیالی را

به چشمان خود آخر بار خواهم دید

 

سیامک ارزانپور

May 03, 2010

   + siamak Arzanpour - ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩