می زند نبض زمان

مرغ احساس که هم صحبت تنهای شبانگاهم بود ، نیامد دیشب

 

چه خبر سنگِ صبور ؟

داستان من و شبهای درازت گفتی ؟

شکوه از بخت بدت نیز فراوان کردی ؟

گشت آسوده سرانجام خیالات پریشان شده ات ؟

باز سوی من و دل بار دگر خواهی گشت ؟

یادی از خانۀ خود خواهی کرد ؟

 

امروز نکوبید به دیوار خیالات پریشان هدهد

و کلاغی که اهالی ، همه را می پایید مرا لایق دشنام ندید

قاصدی را که به نیکی پدرم یادش بود ، به من گفت : " به زودی خبری می رسد از ماه ، نمی دانم چیست

گل شب بو اگرت خواست سرانجام ، بمان

توشه بردار ، سفر کن از شهر اگر قسمت تو شبتاب است "

 

آی ای پارۀ تن

دیدی که سرانجام چه کردی با من ؟

می زند نبض زمان

آی ای کرده سفر

گوش کن ، می شنوی ؟ رفته ز یادت همه من ؟

می زند نبض زمان

گوش کن ،

می شنوی ،

رفته ز یادت همه من

 

سیامک ارزانپور

April 19,2010

   + siamak Arzanpour - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٩