پوست می اندازد کلبۀ دور پدری

و به هم می رسد اندیشۀ پرواز هزاران قطره

کودکی می کند از شاخۀ پیچک برگی

                     گرچه امروز نباید می مرد

                              سرشاخه از او خواهد رست که دور است ز دستان جفا

 

مردم سادۀ آبادیمان پاک ز دیوار نمودند غبار

نخریدند ز دکان توهم رویا

گرویدند به آیین رسولی که خداوند نداشت

     و می گفت که پستوی دل آدمیان خانۀ امنی است

     مبادا ز درش قفل کسی بشکند از روی خلوص

     گشنگی حق پلنگ است

     ندارد به دلش کینه ز آهو ، او نیز ز چنگال پلنگ

     و پرهای سیاه

     لباسی است که پوشانده به اجبار طبیعت بر زاغ

 

کوه یخ نیست دگر ، روح سکوت

می نشاند به تن گونه عرق

صدا نیست اگر ، تنها نیست کسی هم اینجا

و من ایمان به همین معجزه ها آوردم

       که سرانجام سری را که به فریاد نشد از خوشی خواب گرانی بیدار

            شنید

                حرفهای نَفَس رودِ هوا را آسان

 

مادری خسته ز بوییدن پیغامی تلخ ، زمانی می گفت

دور باد از سر بی رحم تبر، سروستان

من که از ریشۀ خود ، دور به اجبار شدم نیز همین می گویم

 

سیامک ارزانپور

January 31,2010

   + siamak Arzanpour - ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸