خیابان گرد

در میان شهر رویایی

روبروی کاخ عدل و داد

روز بی خورشید تابستان

خفته بر روی گلیم سنگ

مرد تنهای خیابان گرد

 

زوزه ارابه شهنه

غرغر کودک درون تاب کالسکه

بی تحمل مرد پیری در گذر , آرام و آهسته

 

در درون کافه ای خلوت

بی تکان در پشت میزی ساکت و خاموش بنشسته

من و فنجانی پر از قهوه

در سر اما فکرهایی گنگ و آشفته

قصه هایی بی سرانجام از شتاب رهگذرهایی پراکنده

سیل بی پایان امواج غم آلودی

که در حلقوم ها خفته

 

داغ آزار نگاه سرد این مردم

می نشیند بر دل رنجور بی چاره

 

عمق احساس غریبی با دل بی اعتنای ساکنان شهر

باز هم در سایه سنگین ابر تیره تردید

محو می گردد همین باریکه اندک

ز نور خسته امید

 

در تاسف های دختر بچه ای معصوم

می دهد گل خارزار خشک تفدیده

 

در دهانم مانده طعم تلخ از این آخرین جرعه

با نفسهایی که می پاشد

ترحم بر تن مردی که چشمش را به روی سایه ها بسته

در قدم هایی که دارد عطر شک در خود

راه می گیرم

بی هدف بی خود

به امواج خروشان خیابان می خورم پیوند

درون کوچه بن بست عادتها

در طپش هایی که می ریزد به رگ افسون انسانی

لحظه ای بر جای می مانم

و در هنگامه خشمی که من را پیش می راند

به سوی مرد تنهای خیابان گرد می چرخم

 

 

سیامک ارزانپور

July 7, 2004

 

   + siamak Arzanpour - ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳