نپرید از دیوار

جایی آن گوشه دری هست بر این باغ خیال

کلونی دارد

اگر کوفته گردد ، ز درون خواهد گفت کسی ، کیست آنسوی حجاب

 

هیچ کس را خبری خاطره ای نیست ز مادر (افسوس)

می دانند پدرها همه روزی که سرانجام دگر بازنگشتند ، گلنگی بردند به همراه امید

در کف دست نمی روید مو

می توان خواند شرافت ز خطوطش معوج

شرح حالی ز کنون نیز اگر خواست کسی

سفرۀ صادق چشمان باز است

 

آنچه روییده بر احساس چمن نیست

گیاهی هرز است که گلهای بنفش هوسش می کِشد از دور به خود وحشی زنبور غرایض هر دم

من ندیدم بدهد هیچ سواری سر افسار به اسب

یا که فیلی بکند چشمۀ آبی را خشک

دیده ام در شب گرمی اما ، جوانی که به تن داشت خیالی از سنگ ، به دیدار کسی رفت گمانم در آب

 

امشب به در خانۀ ما راهزنی می آید

که دیری است گرفتار فراموشی سنگین گشته

از بد حادثه آن را که پی اش بود نخواهد برداشت

جمله ای خواهد یافت که تقدیر از آن بی خبر است

و سبکتر ز زمانی که درون گشت برون خواهد رفت

 

سیامک ارزانپور

January 07,2010

 

   + siamak Arzanpour - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸