درون خنده پنهان کرده چیزی دختر باران

در پس اوهام جای پای سنگینی است

و گهگاهی که از سر می پرد افسانۀ بی انتهای جسم و آیینه

می آید ز لای شاخ و برگ خشک

صدای خش خش گم کرده راهی در دل جنگل

و تصویری کج و معوج ز انسانی هویدا می شود در توده ای مه گون

آیا می شود از ذهن برگی را برون آورد ؟

کسی یادش نمی آید

 

از سفر برگشته ای می گفت زیر سایۀ گردو

دختری را چون زلال چشمه ساران پاک

غرق در رویای معصومانه ای دیده است

 

زمین خرمی را که درون آسمان می ساخت

روزی کودک رویا

کنون اینجاست

و با طعم گس اندوه بیگانه در آن مردی است

که می چیند ز روی عادتی دیرینه هر دم میوه ای خوشبو

میان خواب و بیداری اگرچه فاصله حرفی است

جایی در همین نزدیکها گم کرده شعری فکر

که جای خالی اش را مزۀ تشویش پر کرده

 

می پرد از خواب با گریه

کودکی بی تاب

پریشان کرده او را نیشگون شیری دندان

و انگشتی که دارد گوش می داند

صدای درد می آید

 

گرفتار زمان تا مرگ خواهد شد

او هم چون من و ما در میان پیلۀ تکرار

نفس چون تنگ شد ، احساس خواهد مرد

و دردی نیست تا شاید کند بیدار چشمان را

 

سیامک ارزانپور

October 7, 2009

   + siamak Arzanpour - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸