آخرین جرعه ز نجوایی که در تاریکی شب هوش را از ذهن می دزدید

در جام بلورین می شود مواج با هر لرزش بی اختیار دست

می خزد آرام حسی مضطرب در دل و می گردد درون سایۀ اندیشه ای پنهان

 

<< هوای روز مسموم است

نفس گر در کشد وجدان ، بیمار است بی شک کودک احساس

زنی را می کند با عکس مردی ، ساده هم بستر

و مردی را که گویی برده از خاطر، نگاه تلخ آیینه

می آشوبد ، ز دشنام کلاغی پیر

 

نور گویی می کند بیدار فطرت را

می رویاند آهسته

خزه بر پیکر چوبین جنگل زنده یا مرده

 

به نور صبحگاهی باد می ریزد هوای کهنۀ تزویر

دگرگون می شود در مسخ چشمان رنگ

کمانی می شود الوان

ز چشمی تا به چشم نازک دیگر

 

گرم است آفتاب خیره سر ، گرم است

می کَند از تن لباس شرم را بیرون

می نویسد بر سیاهی های تخته ، کودکی بی تاب  

سنگ را وجدان بیداری است

و می داند که بیداری درون تیرۀ شب می دهد معنی >>

 

صدای جیرجیرکها ز چشمان می رباید خواب

به جز مهتاب

که نورش می نماید راه

و بر هر سر برون آورده از خاکی ، نمی سازد بزرگ و کوچکِ سایه

چراغ دیگریشان نیست

 

می توان بویید حسی را که می شوید درون برکه تن را از غبار روز

و موجی را که با خود از دیار دور آورده

صدای گرم آرامش برای گوشماهی ها

شنید از پشت کوهی دور

 

سیامک ارزانپور

September 06, 2009

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۸