به دنبال چه می گردی

غباری را که کرده محو تصویر به هم پیوستۀ جنگل

چشمان حقیقت را به خاک مرده پوشانده

می سوزد ز درد آزرده و بی تاب

و می گردد چو رودی بر فرود گونه ها جاری

 

درون سینه تنها حرف پنهان بود

پریشان دانه ای کوچک

بی دادی ز خواب ناز کردش عاقبت بیدار

 

مرا هم چون درختی پیر و فرسوده

خداوندی نمود از خویشتن خالی

که روزی روزگاری نام نیکش بود

مرا دیگر به فردایی که می گویند می ریزد ز خورشیدش

هزاران چشمۀ رنگین

و خاک شوره زاران سترون را

باغ آرزوی طفل نابینای مادرزاد خواهد کرد ،

امیدی نیست

 

به دنبال که می گردی چنین آشفته و بیمار

کسی جز من دگر اینجا

در این در بر گرفته ساکت غرقاب

در این ظلمانی تنهای بی تن نیست

هر آنچیزی که می خواهی برای ات فاش خواهد گفت

کلاغ شاکی خانه

که حرفی نیست

دردی نیست

حتی بر تن عریان احساس زمین هم ژنده بالاپوش شرمی نیست

 

چه می جویی شبح

ای با من و خود جمله بی گانه

نمی دانی مگر در خواب کوکبها

خانه ام را برده با خود باد

 

سیامک ارزانپور

August 9, 2009

   + siamak Arzanpour - ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۸