آسمان ابری است

نه از آن روی که آهنگ حزینی است در اعماق دلم می گویم

به قلم

که قسم خورد به جز حق ننویسد بر چوب

آسمان پر ابر است

 

می دانم

سرنوشت

در پس تیرۀ ابر

با قلم موی سپید

می کند چهرۀ تو پاک ز خورشید کنون

و چو فردا برسد

و خداوند طبیعت بکند امر به باد

یا که باران آید

صورتی را که خیالات بر آن گسترۀ آبی افکار کشید

سایه ای بی شکل است

 

من تنها شاهد آن مرد غریب احوالم

که جماعت به گران سنگی دل زخم زبانش گفتند

او همان بود که تا سردر احساس بشر

عشق را بدرقه کرد

و هزاران گل خوشبوی امید ، بر سرش افشانید

دیدم که به سختی خندید

تا که خورشید نگردد نگران

 

آسمان غمگین است

اما نه برای دل او

غریب است کلامش

نگشوده به شکایت حتی ، سخنی با تن سنگین سکوت

او که ایمان به زمان داشت کنون منتظر است

فردا شاید

خاطراتی که به دستان محبت می کاشت ، بخشکند سرانجام همه

و نسیم خنکی

روح را تازه کند

 

سیامک ارزانپور

June 22, 2009

   + siamak Arzanpour - ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۸