لالایی عشق

باز هم نغمه یار

باز هم شوکت بی جلوه نور

باز هم یک شب تاریک و سکوت

باز هم مستی بی عطر می و جام شراب

باز هم حسرت یک لحظه به خواب

 

چشمها بی خوابند

در پس پرده دل

داستانهای نهان است کنون

راز دل دادگی خاک و درخت

راز آشفتگی قلب و نظر

راز بی مرگی احساس و زمان

راز آوارگی عشق و نَفَس

 

کیست تا دست بر این پرده فرسوده بَرَد

کیست تا محرم اسرار گل سرخ شود

کیست تا گوش به آواز دل عاشق پروانه دهد

کیست تا شکوه تنهایی این میکده را با دگران نقل کند

 

او نخواهد پرسید

            چه خبر از غربت؟

او نخواهد دانست

که قفس جای کبوترها نیست؟

او نخواهد که کشید

دست بر بال و پر مرغ مهاجر به سحر؟

او نخواهد بوسید

چشم تب دار سری عاشق و مست؟

 

در شبی غرقه به نور

بی غم از وسوسه ثانیه ها

خفته بر روی شن ساحل دریای خیال

گرم در نغمه افسونگر موج

بوسه ای بر لب ما خواهد رُست

خون گرمی به تن خسته دلان خواهد داد

رازها با نفسی جمله عیان خواهد شد

 

هجرتی دیگر نیست

قفسی دیگر نیست

خبری دیگر نیست

قبله ای از بت ما می کده جام فروشان جهان می گردد

 

درسخن گفتن جادویی لالایی عشق

که پر از امید است  

پلک ها بی پرسش

نرم و آرام فرو می افتند

 

 

سیامک ارزانپور

September 18, 2004

   + siamak Arzanpour - ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳