صخره ها می شکنند

جوی ها می خشکند

و صدایی که به پیچیدن باد ، از میان صف نیزار مرا خواند گمان

سالیانی است دراز

که به اندیشۀ من خو کرده

 

من از آنروز که شیون کردم آمده ام در رنجم

درد همزاد من است

ریشه پرورده به اعماق وجود

زهر می پاشد و درمانده ام از راه علاج

میدانم ، نام بیماری من انسان است

 

اگر از راه به مهمانی من سر نزند کابوسی

خواب درمان خفیفی است مرا

ز بیتابی جسم

آن گریزی است مرا

 

من نه در آینۀ عدل خداوند

به وجدان درختان زمین

کوله انباشته از بار گناهان دارم

خورده ام گندم در حد نیاز  

کشته ام مورچه اما نه ز قصد

جام احساس ترک داده ام اما نه به سنگینۀ دل

 

پچ پچ نیزار است

گفته در گوش نسیم

می شناسم بویش

آی مرغان سفید

تخم خاکستری و کوچکتان نشکستم

نشوید آشفته

به همین برکه قسم

خواب اگر رفت نگاهم این بار

نکنیدم بیدار

 

سیامک ارزانپور

Dec 10 2008

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٧