در غروبی غمگین

 

قلمی بر جمله

 

نقطه ای کوچک کاشت

 

و سرانجام دواتش خشکید

 

نه کسی مکثی کرد

 

نه زبانی جنبید

 

شانه هایی که به سنگینی کوهی بودند

 

بی صدا لرزیدند

 

از زلالی که فرو ریخت به خاک

 

ابرها فهمیدند

 

در همه ثانیه هایی که فروزان خورشید

 

هر وجب را به تمنا می جست

 

چشمه ی پر تپشی در دل این سنگ

 

فراموش شده

 

پنهان بود

 

 

چه کسی می داند

 

که در این خلوت تنهایی شب

 

چند پروانه ی زیبا پرشان می سوزد؟

 

چند صندوقچه ی پر ز امید

 

قفلشان می شکند ؟

 

چند گنجشک دل کوچکشان می گیرد ؟

 

چند دفترچه پر از خاطره را

 

باد نسیان به جفا خواهد برد ؟

 

 

چه کسی می داند

 

شاید آسوده بخوابد گل سرخ

 

و بخندد در خواب

 

 

سیامک ارزانپور

 

August 19 2007

 

   + siamak Arzanpour - ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦