گل

آن گوشه

بر طاقچه

آن گوشه

کوزه های سفالی منظم نشسته اند

آن طرف

روی سکوی خلوت

آن طرف

خشت دلگیر می شود

دشنام بر این بخت ناگزیز می دهد

گلدان نقش دار فربه می فروشد ناز

 

 

نه رس ام

نه رس می شوم

نه به سر آرزو چنان دارم

 

گل ام

بی شکل توده ای سیاه

تیره

چون شبی تهی از ماه

 

زنده ام به آب

تازه ام به بارشی اقل ز ابر

خشکم ولی به تیغ جفاکار آفتاب

 

خشنودم ازلگد نرم آهوان

بیزارم از تعصب صلب و مسخ طرح

 

من شاهدی به رویش صد لاله بوده ام

مرگ عاشقانه شان بسیار دیده ام

مدفنشان نیز گشته ام

کسی ز من اثری نشاید ساخت

من خود اثرم

 

بر چرخ دوار باز و باز

کوزه گر ز رس کاسه می سازد

کاسه فرتوت می شود

ترک می خورد

صد تکه می شود

و از آن تکه ها کسی اثری نو نمی سازد

این است سرنوشت ناگسستنی ترین اثر شوم اعتقاد

 

گل ام

خاکی که خاکهای دگرنجس نمی داند

بی شکل توده ای سیاه

تیره چون شبانگه یک رنگ و بی ریا

من

گل ام

 

 

سیامک ارزانپور

April 1, 2006

   + siamak Arzanpour - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥