چرا؟

چرا؟

این سوالی است که دیگر کمتر

از خودم می پرسم

واژگانی که به تدبیر خرد

از دل صد واژه

گرد هم می آیند

دست هم می فشرند

منطقی می سازند

تا که توجیه گر حال شوند

تا در این خاک سیاه

دل ما دفن کنند

 

خوش به احوال بشر

متمدن شده است

عاشق نظم طبیعت شده است

حاکم خود شده است

دل به قانون خودش خوش کرده

و از آن سر مست است

به خودش می بالد

 

پس مساوات چه شد ؟

پس کجا رفت برادر بودن ؟

پس کجا رفت برابر بودن ؟

جای آن کودک گم گشته به راه

در کدامین ورق ذهن شماست ؟

 

دل ما پیش از این

خوش تر از اینها بود

حاکمی بود ، جهانی بی عدل

و امیدی

که اگر او برود

شبمان تابان است

ظالمی دیگر نیست

ظلم اما باقی است

آفرین بر انسان

آفرین بر منطق

 

ضرب شلاق دگر

موجب زحمت نیست

همه آدم شده اند

سر ساعت هر کس

می کند کار خودش را آغاز

سر طغیانگر مان بیش از این

تحفهَ حاکم نیست

قصهَ شورش نافرمانان

دیر پایی است که گردیده تمام

فکرمان گشته اسیر

ما وزیران جهانیم کنون

 

در پس حافظهَ تاریخی

ریشهَ ناکامی

حاکمی بی خرد و ظلم گر است

چون حکومت از ماست

عامل بخت بد خود شده ایم

حافظ منفعت مال پرستان شده ایم

ما نگهبان درختان شده ایم

این هوا هم دیگر

از خرد مسموم است

 

محملی ساخته ایم از منطق

که برابر بودن

غایت رویا نیست

یک مزاح است اینک

که قدیمی گشته

که نمی خنداند

کودکی را دیگر

و در این بازی عقلانیمان

هر چه بر سرعت خود افزاییم

فاصله بیشتر از قبل شود

 

دست اطفال یتیم

مادرانی پر مهر

و خود بی خود من

گردنم می فشرند

حق خود از خردم می جویند

در شگفتم بسیار

یاوران را چه زمان

بر ره مکر فریبی بزدند

 

با من از نظم سخن می گویند

از تجارت و برون رفت ز بحران فضا

از رقابت و توانمندی واحد بودن

از انرژی و سفر کردن ارزان قیمت

 

با من از عشق بگو

با من از وقت بگو

با من از یکدلی خلق بگو

با من از مرگ بگو

گوش من پر شده از منطق بی پایهَ تو

لا اقل منصف باش

و بگو

کی دلت را کشتی ؟

و چرا ؟

 

این سوالی است که دیگر کمتر

از خودم می پرسم

 

 

سیامک ارزانپور

Jan 31 2004

   + siamak Arzanpour - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳