شمع

 

وقتی ستاره ها

بر دیدگان پسربچه ای نحیف  

انوار مهر را به دریغ سد زدند

ابری از آن طرف از خاک بی کران

در اولین پگاه

تا محو خود گریست

 

در شام تیره وش

حسی غریب پسرک را به خواب برد

تا از فراز قله ی اوهام دل فریب

چشمان شرمگین  

آسان

ستاره بچیند برای خویش

 

اما در اوج سبکبال آسمان

اندام عشوه گر نوری زمین سرشت

آن تار و پود خیالات را درید

 

شمعی در انتظار

بی هیچ شب پره

در پشت شیشه ی مه دار پنجره

زیباتر از ستارگان پر از فخر شامگاه

از جسم نازکش

افریت نیستی به تمامی زدوده بود

شمعی در انتظار

چشمان پاک را به تماشا نور داده بود

 

 

سیامک ارزانپور

November 23, 2005

   + siamak Arzanpour - ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤