حصار زمان

در حصاری که زمان

گرد اندیشه کشید

در دل خاک پر از مهر زمین

لاله هایی رستند

که در آموزه باورهاشان

هجرت قطره تهی از املاح

غایت رویا بود

 

گوسفندی که علفرار بزرگ

همچو محرابش بود

لاله ها را له کرد

تا که از مرگ جنون

دشت خرم گردد

 

غافل از مهجزه ی نور و هوا

در حصاری که زمان

گرد اندیشه کشید

زیستن پستی شد

بال افریت عدم

رنگ پرهای کبوتر گرديد

 

لاله ها می رویند

وحشی اما بی رحم

و بر این دشت خیال

ابر پر بار حماقت این بار

تند تر می بارد

گوسفندان تشنه

لاله ها هم تشنه

شادی سبز علفزار عطش

و خرد در پس  زندان زمان

همچنان در بند است

 

 

برای قربانیان انفجار لندن

 

 

سیامک ارزانپور

July 22, 2005

   + siamak Arzanpour - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳۸٤