درخت نسیان

 

 

می گریزد باز از این سرزمین خورشید

در این نفرینی خاک خدا گویی

دگر نوری تن سرد زمین را در پناه خود نمی گیرد

طلسم باور بی مرگی سایه

چنان در تار پود قلبها عمقی دوانیده

که امید شکستن را لباس یاس پوشانده

در این شهر پر از وحشت

در این خود ساخته دوزخ

به هر سو خانه ای ویران

ز نام باوری برجاست

هنوزم گونه های صورت پژمرده تاریخ

ز سیلی های دردآلوده ی ایمان

کبود و سرخ

خونین است

نگاه شرمگین و خسته ی دنیا

به روی تلخکامی

چشم خود بسته

و با هر رعد بنیان کن

به خود آرام می گوید

نصیب و قسمتی بگذشت

 

به صدق گفته ی افسانه ای مشهور

زمانی خاک این محنت سرا

اینجا

بهشتی پاک و زیبا بود

یکی ناآشنا مردی

ز آگاهی درختی

میوه ی کالی تناول کرد

و دنیا را جهنم کرد

 

کنون باید درخت دیگری را یافت

که نسیان را درون دخمه ی تاریک باورها بتاباند

و دیگر بار از دنیا

بهشت دیگری سازد

 

 

سیامک ارزانپور

May 23, 2005

 

 

 

   + siamak Arzanpour - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤