دریغ

فکر ها از پس هم می آیند

وزن سیال زمان

روح بی تاب مرا آشفته

 

پاسی از نیمهَ شب بگذشته

و صدای پای سکوت

همه ذرات فضا پر کرده

 

شب پر از قصهَ ناگفتهَ مردان سواری است که هرگز ز سفر

نامشان باز نگشت

شب پر از راز زنانی است که صندوقچهَ چوبی دلهای پر از حسرتشان

خرد گردید به اندام تبر

 

من در این گوشهَ تاریک اتاق

پرم از اندیشه

داغم از گرمی آه

خسته از لفظ دریغم امشب

فکر امروز زمین

فکر آیندهَ پر رنج جهان

فکر بیهودگی انسان ها

فکر بی فکری اعمال بشر

فکر این حنجره ام

که صدایش به هیاهوی زمین گم شده است

خواب را در نگهم کرده حرام

 

ای خلایق به کدامین دریا غرقه شدید

ای جماعت مات و مبهوت چه را می نگرید

آی ای مردم شهر

این همه دشنه که را ساخته اید

 

حرص دنیایی تان

عرق شرم به پیشانی من می آرد

و سخن های پر از مکر شما

پردهَ گوش مرا می کوبد

 

تن سنگین زمین

زیر پاهای پر از نخوتتان

طاقت از کف داده

آسمان هم دیگر

در رحمت بسته

و براین مرثیهَ تلخ شما

قطره ای اشک نمی افشاند

 

باز تنها شده ایم

 

وای بر ما که در این عصر چنین نادانیم

وای بر ما که از اینجا برویم

و دلی نشناسیم

وای بر ما که به جهل

نافمان پاره بشد

و به غفلت چمدانی بستیم

وای ای انسان ها

درد و اندوه شما

جان شیرین ز تنم میگیرد

 

کاش می شد که در این خلوت شب

همه از خواب گران برخیزند

دست بر آب برند

صورتی خیس کنند

 

کاش می شد که بپرسند از خود

به کجا می رود این رود روان

کاش می شد که یکی آینه پیدا بکنند

و ببینند در آن

روحشان عریان است

 

کاش می شد که دمی غرقه شوند

اندر آن قطرهَ رحمت که چکید

بر رخ کودک دلبند زمین

 

کاش می شد که به عشق

دلشان گرم شود

کاش می شد که بدانند خدا

کعبه اش در دل ماست

 

سیامک ارزانپور 

ِDecember 2003

   + siamak Arzanpour - ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳