دستها سو به هوا

ملتمس

باز

توانمند ولیکن عاجز

چشمها دوخته بر منظره ای نامعلوم

نگران

شیفته

بینا

به نظر کور ولی

قلبها پر طپش از حس غریبی مشکوک

گرم

آرام

پر از عشق

ولی زنده به گور

 

 

 

 

 

کرم ابریشمی از تخم به بیرون آمد

سر به بالا آورد

نور خورشید دو چشمش آزرد

از درختی که پر از وحشت و از حادثه بود

به سر شاخه پر برگ رسید

برگ سبزی را خورد

پیله ای دور خودش پاک تنید

مرگ را تجربه کرد

قفسش را بشکست

پر زد و رفت

رسید

 

 

 

 

 

 

کرم پروانه زیبایی شد

و به هر جا سر زد

 

دستهایی را دید

و نفهمید چه را می جویند

چشمهایی را دید

که ندانست چه را می نگرند

او به دنیایی زیست

که همه خواهش و رویاهایش

نه فراتر ز عمل بود

نه خوابی مهمل

 .........

 

 

سیامک ارزانپور

April 6, 2005

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤