باغبان

باغبان نیم نگاهی به درختان افکند

کودکانی در خواب

کودکانی دلبند

کودکانی عریان

که خیانتگر پاییز به دستان تجاوزگر سرمای زمستانی داد

 

بار دیگر نگریست

باورش مشکل بود

باغ بی برگ چنان بود که گویی آن را

به تمامی

بی نقص

در پس حافظه داشت

 

بی شک این خواب نبود

او به خاطر آورد

سالها بود که در فصل خزان

چهره باغ دگرگون می شد

 

باغبان اندیشید

ابروان سیه اش درهم شد

ناگهان با خود گفت

من در این گوشه تاریک از باغ

چشم در راه کی ام

من که چون باغ گرفتار زمین

ریشه در خاک نیم

 

باغ در زیر لحافی از برف

خواب رستن می دید

 

باغبان بدرقه شد

سنتی دیرین بود

اهل ده

پیر و جوان جمع شدند

تا سر چاه عمیق

با وی همراه شدند

 

پیرمردی پرسید

اهل این آبادی

عاشق دار و درختان هستند

هر درختی در ده

آرزویی است برآورده شده

باغبان

ای ناشکر

باغ رویایی تو کامل بود

سیب انجیر گلابی انگور

میوه فصل بهارانت بود

از چه اینگونه از این باغ

از این خاک و زمین دل کندی

 

باغبان خنده تلخی بر لب

چشم بر دیده پرسان اهالی افکند

و پس از مکثی گفت

آنچه را کاشته اید

جنگلی از هوس است

نه به آمال بشر می ماند

نه به رویای شبانگاهی او

آرزو کاشته اید

که نه با میل شما می میرد

و نه با عشق شما سر به فلک می کوبد

 

باغبان ساکت شد

به اهالی نگریست

عاقلانی را دید

که به دیوانه مهمل گویی

گوش جان می دادند

برق شادی بر چشم

دور از درک کلامش بسیار

خفته در خواب زمستان بودند

خنده بر لب این بار

سخن آغاز نمود

 

باغ صد رنگ به نقاشی فصل

باغبان را ز چه رو می خواهد

باغبانی عشق است

پاسبانی انجام

 

باغ از آن شما

سبزی و خرمی اش مال بهار

خاطراتش با من

 

باغبان رفت

سفر کرد

گریخت

تا که دنیای جدیدی یابد

نه گرفتار به افسون بهار

نه فروخفته به سرمای خزان

آنچه او می جویید

چشمه پر طپشی بود

زمینی بی فصل

 

باغبان رفت و رفت

و سرانجام رسید

 

سیامک ارزانپور

March 2, 2005

   + siamak Arzanpour - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳