شهر تنهایی من

 

شهر تنهایی من خاموشی ؟

چشمه ساران فراوانت کو ؟

مردم شاد خرامانت کو ؟

جنگل سبز پر آوایت کو ؟

 

هر کجا نام تو هست

خاطرت در دل من زنده و جاویدان است

 

من تو را بار دگر خواهم ساخت

حزن و اندوهت را

به طپش های دلم خواهم راند

مردم خسته نالانت را

باز خواهم خنداند

به کویر دل تو

اشک خواهم بارید

من تو را بار دگر خواهم ساخت

 

روزی آخر همه وسوسه ها رنگ خدا می گیرد

روح در کالبد خواب بشر خواهد رفت

و زمان خواهد مرد

روزی آخر خورشید

پوست خواهد انداخت

روزی آخر همه جا خواهد رفت

بانگ تنهایی من

 

شهر تنهایی من می شنوی ؟

این کنون صوت من است

شهر من می شنوی ؟

این صدا خالی نیست

عاشقی شعر تمنای مرا آهسته

زیر لب می خواند

 

سیامک ارزانپور

October 22, 2004

   + siamak Arzanpour - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳