مهاجر

نگاهی گرم افکند آن مهاجر مرغ سیمین پر

به اندام سپید یار سنگین سر

 

هوا سرد است

و برگان طلایی

نسیمی معتدل را چشم در راهند

که ناف نازک ایام دیرین را

ز اندام درخت پیر بشکافند

غروب سرخ خورشید جهان افروز نزدیک است

و در راه است شبهای دراز روزگاران زمستانی

 

دلم خون است ای یاور

دلم را بیش از این مشکن

برایم کندن دل از وجودت آخر این مرگ است

سرت را از زمین سرد بالا کن

و در این واپسین ساعت

دمی با من مدارا کن

 

سرت را از زمین بردار

نگاهت را به دریای زلال اشک چشمانم دمی انداز

که خورشیدش بسی سرخ است

و دریایش پر از امواج

که طوفانیش در پیش است

 

نگاهم کن

غروب چشم نزدیک است

و فردا دیگر این خورشید

ز پشت ابر ابروها

ز دنیای پر از رنگ شما طرحی نمی گیرد

 

صدایم کن

زوال پرده در راه است

دلم را با صدایت پر ز آوا کن

سرود سبز گلها را

بخوان بار دگر آرام در گوشم

به چنگ حنجره جانم به چنگ آور

 

تنم را در میان بالهای مهربانت گیر

تن سردم دگر جز آتش عشقت

ز جایی دیگرش گرمی نمی گیرد

 

برادر جان

درود بی کران ره توشه ام گردان

به راهم ناله کمتر کن

ز سوگ رفتنم هرگز

غمی مهمان جان نی کن

 

دعای خیر را در کوله بارم ریز

که راهی پر خطر دارم

مرا در گوشهَ یادت

به نامی نیک یادی کن

که نامم را به فردای دگر از صفحه گیتی

نسیمی می کند پاکش

 

نگاهم کن

وداعی سخت در پیش است

درود آخرین تلخ و غم انگیز است

و دل کندن از این بیشه

که روزی زندگانی را به من بخشید

از این برکه

که قوتم داد

و این نیزار مستحکم

که در آن آشیان کردم

به دل آتش می افروزد

 

دلم می خواهد این سینه

چو کوهی آتشین یکباره برجوشد

و گرمایش جهان را سبز گرداند

 

دلم می خواهد این برکه

تن آلوده ام را پاک گرداند

و من را از غبار این تن زخمی جدا سازد

 

دلم می خواهد از اینجا رها گردم

و در این آسمان لختی بیاسایم

 

دلم می خواست برگردم

و یاران را سبکبالان

به سوی آسمان بی نهایت رهنمون گردم

 

رفیق مهربان

ای یار

من اینجا هر کجا یی آشیان کردم

سرایم جمله ویران شد

و تا چوب درختان را به پیکار تبر

بر خاک افتادن سرانجام است

و تا نیزارهای خشک و تر را

آتش سوزنده در راه است

خانه را بر آب باید ساخت

 

وطن دور است و وقت اندک

پر پرواز را باید مدد جستن

که این تن را به منزلگاه آخر رهنمون سازد

موافق باد را باید تمنا کرد

که از جا برکند وابستگی ها را

که ویران سازد این دلبستگی ها را

که این مرغ مهاجر را

از این زندان رها سازد

و در این آخرین دیدار

دمی او را از این بازی دنیایی

به حال خویش بگذارد

 

چه آسان است دل بستن

چه شیرین است خندیدن

چه رویایی است پرواز پرستو را

به گاه صبح در برکه نظر کردن

چه سخت است دل ز جا کندن

چه دشوار است بار این مصائب را

به دوش خسته افکندن

 

تو را من شکر می گویم

تو را ای خالق هستی

که شبهایی به لبهایم گل لبخند بخشیدی

که اکنون سینه ام را پر ز غم کردی

به من آموختی اینک

که در این وادی دنیا

هزاران دیده بی تاب است

هزاران سینه چون جامی

ترک برداشته از درد

و من تنها ترم از غرش یک شیر

که در کنج قفس آرام می گیرد

 

درون سینه ام دردی است

که با کس هرگزم یارای گفتن نیست

در این دیدار پایانی

مرا اندوه دیگر نیست

 

نظر افکند بر آن یار سنگین سر

دو بالش را به هم بر زد

و اندامش ز روی شاخ و برگ بید بر پا کرد

و طوفانی از آن بر خواست

به ناگه آسمان برقی زد و از جمع مرغان مهاجر سینه اش پر شد

هوا تاریک و غمگین شد

صدا از کس نمی آمد مگر بال و پر مرغان

که با شیون به سوی نور می رفتند

که بی تردید می رفتند

 

درخت بید غمگین شد

وفایی بود و عهدی بود و یاری بود و مجری شد

و اکنون نوبت او شد

که دستانش ز پای یار سنگین سر رها سازد

و اندام نحیفش را

به دست خاک بسپارد

 

نسیمی در وزش افتاد

پرنده بر زمین افتاد

و پر هایش پریشان شد

درخت بید اشکی شد

دلش لرزید و با هر لرزشش برگی

به روی جسم بی جان پرنده در فروغلتید

 

 

سیامک ارزانپور

April 03, 2004

   + siamak Arzanpour - ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳