حقیقت را دگر من هم نمی خواهم

تو حرفم را نمی فهمی

و من با گویش ات بیگانه ام گویی

می دانم که هرگز در میان ما ، کلامی از حقیقت جان نمی گیرد

 

نمی دانم مگر لیوان آبی پر و نانی خشک در دنیای ما چند است

که وجدان را برایش ساده می بخشند

 

اگر من را به تیر سرکش قهرت نگردانی ز دنیا محو

باور کن

به آن خون ریزِ بی احساسِ انسان کُش

که پنهانی در آنسویش

به تقدیری که ما را با تعجب ، خیره می پاید

مرا تا مرگ راه بس درازی نیست

باور کن

تو را هم نیز باقی نیست

بیا شاید نهال کوچک تاکی در این خاک مصیبت دیده بنشانیم

و از رودی که می آید ز کوهی دور ، جوی کوچکی در پای آن ریزیم

و روزی بر سر سفره

به جز نانی که خشکیده و آبی پاک

انگوری که شیرین است از دستان مهر ما

برای کودک دلبندمان تا هجرت فردای خود آریم

 

سیامک ارزانپور

May 9, 2010

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩