به روی رازهای ناگشوده پردۀ سنگین ابری تار می بینم

نمی دانم که خورشید است پنهان کرده در پوشیدگیهایش

و یا گم گشته آن ماه است

 

خداوندا بدان این را

اگر روزی به دنیایت که می دانم در افکارم نمی گنجد

فروشی فخر دستان حقیرم را

نه دشنامت به لب گویم

نه در دل کینه ات گیرم

به رویت ساده می خندم

ز مهرت ناف می برم

و در خوابی که آنسویش فراموشی است

بر بال بلند مرغ ماهیخوار

تا آن دم که در روحم نفس باقی است

درون آبی دریای پر آشوب خواهم شد

و ماهی های صد رنگ خیالی را

به چشمان خود آخر بار خواهم دید

 

سیامک ارزانپور

May 03, 2010

   + siamak Arzanpour - ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

به سخن فرصت پرواز نداد

پیرزن خواب مرا می دانست

"چوبدستی بردار که در جنگل انبوه خیالات گشاید راهت

و برو تا دگر از خویش به جز سایه نبینی در پیش

 

تا فراموش کنی خانه ز تنهایی تو خاطره دارد بسیار ، مردمی خواهی دید به گفتار پراکندۀ خود بیگانه

اگر از پردۀ مه کرد گذر روح ، دگر فکر سفر در پی تقدیر به این سوی خیالات مکن

و به روییدن حرفی ز خداوند سلامم برسان ...

 

 

... در فروخفتن ماهی کامل

واپسین جام ننوشیدۀ شب

مانده پاسی به سحر

بیشه زاری که به اندازۀ صد سال نروییده در آن خواب گیاه

ناگاه گلی خواهد داد که دستان خداوند بر آن باریده

و نسیمی که از آن می گذرد ، نارونی دید اگر سایه بر آرام دلی گسترده

در هوای خنکش ثانیه ای خواهد ماند

و به لالایی سرشاخۀ پر برگ ، صدای دگری خواهد داد ... "

 

سرانگشت ظریفی که دلم را کاوید ، نمی دانم اگر دانۀ مهری هم کاشت ، ولی گرمی آن هست هنوز

من شاهد روییدن گلبرگ گیاهی بودم

که از آن رایحۀ معرفتی می جوشید به آرامش نجوای سرودی که به لب دارد رود

و شنیدم که کسی گفت از این لحظه زمان بی معنی است

 

سیامک ارزانپور

May 02, 2010

   + siamak Arzanpour - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩