داس و تبر را همه قاصدکهای دنیا به چشمان خود دیده اند

انکار مهتاب در این شب تار و تیره دگر شاپرک را ندارد اثر

کمیاب شد گر ستاره

شب از خیل شبتابها گشته روشن

و بوی خوش دشت شب بو نموده هوا را معطر

 

اشکهایی که مادر از آن شست اندام فرزند

خالص تر از جاری پاک وجدان دوشیزۀ زندگی بود

و شیون ترک داد خواب تن مات بت را

پژواکِ حرفی است هر شامگه در دل خاک کهسار

چه بودش گناه ؟

گناهی نبودش

شهادت ندادش زمین ردپایی

به یاد چمن نیست آلاله ها وقت رفتن چه گفتند

و فریاد می گردد ، آخر چه بودش گناه ؟

 

اگر جمله ها درد را التیامی است اندک

کنون واژه ام ، جمله ام ، رود بی تاب حرفم

به سوگ تن زرد ساقه

که تا انتهای زمان گشته بی گل ، کنون می روم

 

تقدیم به مادر داغدار سهراب

سیامک ارزانپور

July 16, 2009

   + siamak Arzanpour - ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸

 

چه خبر ؟

در هیاهوی گذر می پرسند همه

 

کفتری می پرد از پیش نگاهی جویا

و سگی می شود از چالۀ آبی سیراب

روی کفپوش خیابان اکنون ، رد خونی باقی است

هیچ کس منتظر چلچله ها نیست

اگر بازنگردند ، نخواهد فهمید کسی

 

خبری نیست

آسمان گرد و غباری دارد

باد امروز به دیدار علفها رفته

و هوا می گویند کمی تب دارد

مثل دیروز زمین ساکن بود

خنده با خنده پرید

اشک جاری شد و پیوست به اشک

 

می شد که نباشد ، اما خبری هست اکنون

کفتری را که پرید طعمۀ گربۀ چالاکی شد

 

چشم را باید بست

به غوغا و هیاهوی گذر گوش نداد

لمس باید کرد زمان

زیر این نازک پوست خبرهای فراوانی هست

 

سیامک ارزانپور

July 14, 2009

   + siamak Arzanpour - ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۸