خواهد رفت فردا روز با خورشید

و از او خاطرات مبهمی با قدمت یک نسل شاید در خم ذهنی بماند خرده ای باقی

کف دریا

یا ابری که می بارد کنون آرام بر صحرا

مشترک تقدیرشان با ماست

 

قطره می داند که سری هست در نزدیکی تن ها

رود می راند که جاری گشتنش فعلی است اجباری

فردا

گرچه می دزدد زلال پاک را خورشید

زندگی آن نظم بی تعطیل دیروزی است

 

گریزی نیست

زمین بر آتش قهر خدایان نیز گویی بی تفاوت بود

طبیعت را حریفی نیست در افسانه ها حتی

 

رستگاری تن به این بازی سپردن نیست

همه روزی سرانجامی به جبری تا به آخر پاک می بازیم

و از ما خاطرات مبهمی با قدمت یک نسل شاید در خم ذهنی بماند خرده ای باقی

 

قطره می داند که سری هست در نزدیکی تن ها

و ما خورشید تابانی که پنهان است در نزدیکی دل را نمی بینیم

جاری می شویم آرام ، گاهی تند

بسان قطره ای کوچک که برگی سبز را پیموده تا آخر

و گردیده درون خاک تیره عاقبت مدفون

زندگی سرگرمی امروز و فردا نیست

نیستند این مردمان آخر رقیبانی قسم خورده

زندگی نسیان سیالی است

که در آن نامهایی چند افشانیده تا اعماق جان ریشه

و گلهایش شکوفد صبحدم بی عیب

نه با نظمی که با هر رویشش همدم نموده مرگ

درختانش پر از میوه درون سرزمین پاک

که بادش جنس رویای شبانگاهی است

و بارانش نخواهد کرد تن را خیس

 

سیامک ارزانپور

July 6, 2009

   + siamak Arzanpour - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۸