نمی کارد کسی گل در دیار ما

درختان صنوبر می کند از جا ، نسیمی معتدل حتی

و فردا روز می روید گیاه دیگری خودرو

که می گردد درختی ، پیچکی ، خاری

و یا شاید گلی خوشبو

 

دستها می آید از اندیشه ها بیرون

گیاه تازه ای روییده بی صاحب

دختری در گوشۀ چشمان خود ابری نهان دارد

نمی داند

خواهد عاقبت بارید  

بر ویرانۀ باغی که دیواری بلندش بود  

 

کسی در سرزمین ما نمی پرسد

خاک تیره را تقدیر فردا چیست

ره گم کرده ای حتی در این اقلیم نفرینی نمی آید

که گوید

صدایش پچ پچی آرام

"تا ایمان به گم گشتن ندارد

هیچ کس پیدا نخواهد شد "

 

گریزی نیست

آسمان ، هر جا که خورشیدش به میل ما نتابد بر همه دنیا ، همین رنگ است

وطن مولود منطق نیست

شیرش داده باشد مادر تاریخ

جایی نیست با سرنیزه پاینده

با نامی شناسنده

ویا با اعتقادی گشته از اهریمنان ایمن

وطن آن قلب پر جوشی است

که در خون زلالش می توان تصویر رویا گون مردی دید ( زنی شاید )

خارزار خشک و تفدیده از او خرم

غریب و از هیاهو دور

به خواب نازک آلاله ها نزدیک

صبور و با سحر همدم


مرد چوپانی است

صدا بی شک نوای دلنواز ساز چوپانی است

می نوازد نی

زیر سایه گردو

دختر بچه ای با چوبدستی بره ای را می کند دنبال

گوسفندان از علف های صداقت سیر

 

می بازد به لبخندی دلی دنیا

می سپارد جام اندیشه به یاد آدم دیروز

می کند از چشمها بیرون کبوتر بچۀ فردا

می نوازد نی زیر سایۀ گردو


سیامک ارزانپور

June 3, 2009

 

   + siamak Arzanpour - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۸