مبهوت است لب

در سینه می داند خزانی سخت سوزانده ، درختان بلند خاطرات روز دیرین را

                                                                                     همه از بیخ و بن ریشه

مرا تصویری از دیروز آشفته ، چنان کرده ز خود اندیشه را بی خود

که گویی سالهای بی شماری را میان ابرها بوده

و اینک آنچه می بیند اگر خوابی پریشان نیست

با او غربتی بسیار دارد سخت

 

نمی دانستم از دیدار آخر بار یاری هست آوایی مصیبت بارتر

اکنون

می بینم به روی شانه ها وجدان انسان است این بی جان

می شوم آهسته در دریای اندوه شگرفی غرق

 

آری می شود خورشید را از چشمها دزدید

فردا را برای رود خشکانید

مرغان مهاجر را به تلخی گفت : از راهی که می آیید دیگر بار برگردید

آری می توان حتی کلاغی را که جرمش شکوه از بخت است ، بر سر شاخۀ دوری ، به تیری غیب آسان کشت

می شود حتی گل نیلوفری را غرق در گلدان آبی کرد

ولی وقتی که شب آهسته از دیدار کوهی دور می آید

و بر تردیدها می گستراند سایه های گنگ طولانی

خیابانی که از آن چند روزی هست کوچیده پرستوی امیدی از سر اجبار

و سوز سرد بی رحمش همه جنبندگان را نیز تارانده

می گردد به فانوسی که در پرپینه دست پیرزن آرام می لرزد

کمی روشن

شاید جوجه گنجشکی که می فهمد محبت را

بازگردد با کسی درمانده اما سیر

 

سیامک ارزانپور

March 7, 2010

 

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۸