نمی خندد به روی گل


ابر گر در آسمان آبی دل نیست
زمین خشک اندیشه اگر دیگر محیای حضور سبز پیوند دو رویا نیست
نگاهی هست
می شود آشفت مو ها را
شاید گنگ خوابیده در این سرما
هنوزش خرده جانی هست

   + siamak Arzanpour - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸

 

کسی شاید بیاید

کلبه تاریک است

 

آنکه باکش نیست از شلاق

ترسش نیست از تاریکی و ظلمت

آنکه می داند در آنسوی خیابان قصرهایی هست ، سر در بر کشیده در میان ابر

سقفهاشان جنس شیشه ، رو به سوی ماه

همه همسایه هاشان نور باران

نه چونان کلبۀ تاریک که باد ناموافق نیز ،  کلاهی سوی شان حتی نمی آرد

همه آباد

اهل و ساکنش را ، جملگی بر تن ، لباس  بی غم  فردا

و می داند ، نیک ، میانش تا همه آسایش گیتی ، فاصله تنها و تنها حرف ناچیزی است

و می ماند

نه چون حرفیش با دنیاست

چیزی دارد او این سوی

که با ارزش تر ازاکنون

که با ارزش تر از دنیاست  

 

کسی می آید اینجا سیر

با ایمان به اعجاز رسولی بی کرامت ، بی کس و گمنام

که می گوید ، نفس در سایۀ سبز درخت سرو مجانی است

و آسان می توان از ذهن ها روبید فردا را

 

کسی می آید اینجا با دلی دریا

که او را خواستن دردی است بی درمان

زمین هر جا که بی صاحب ، همان جا هست او را خانۀ رویا

و چشمی سوی چشم دیگری تا انتهای رفتن شبتابها در خواب

و تنها یک دریغ و آه

چرا این خلوت تیره

که او را نیست حتی یک نفر عاشق به غیر ما

چنین کوتاست

 

سیامک ارزانپور

April 3, 2009

 

 

 

   + siamak Arzanpour - ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۸