زمینی را که اندوه دلی کرد عاقبت نفرین

روی سر سبزی نخواهد دید

زندانی که در آن مرد آزادی درودی را به بدرودی جوابش گفت

اگر ویران شود صد بار

هنوز آباد و جاوید است

 

به خواب آلودگان گفتیم

الا هشیار

مبادا لاله ای روید  

در این آبادی بی خار

دریغ از گوشها بی اعتنا با حرف

فسوس از قلبها نامهربان با خویش

 

چه معصومانه می خوابید

بر بالای بام خانه مان بابا

چه بی رنگ و ریا می گفت لالایی

برای دخترش مادر

 

آنانی که می خواندند آوازی دگر نا آشنا با گوش،  روزگاری دور

"زمین جولانگه انسان

ماه وگردش ایام و باران نیز "

و یا

"بر کام باید کرد دنیا را به هر قیمت

اگر حتی بریدن ناف از مهری "

با خود همصدا کردند آدمها

هیولای جنونی بی ترحم بود

نمی دیدند می گردد به آرامی

ز خوابی دیرپا بیدار

 

 خانه را بار دگر گر ساختم ، بر آب خواهد بود

خاک را خواهم داد ، بوسه آخر وصل

و سگی را که مرا می لیسد خواهم گفت

شرم بر روی نیاز

خواهمش داد نشان

که چه زیباست شفق

و چه شیرین دشنام

گر بگوید انسان

 

سیامک ارزانپور

February 02 2008

   + siamak Arzanpour - ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧