روزی که به خوابی ابدی رفت

همان دخترکی را که برایش گفتند

روزگاری که به گور

زنده می کرد پدر دختر خویش

دیربازی است که گردیده فراموش از ذهن

روزی که ز ابر شعله بارید

و سنگ

درماند ز پاسخ ، آخر

روزی که نپرسید کسی

چه گناه است گلی را که به گلدان رویید

روز مرگ همه آنچیزی بود

مانده بر جای ز انسان فرومایۀ عصر

 

وای بر تک تک ما

پاسخ کودک فردا چه کسی خواهد داد

شرم بر من که مرا نیز پدر آدم بود

 

آسوده بخوابید

نبیند به رویا کابوس

پدر و مادرمان دل که به هم می دادند

پای بر نقشۀ دنیاشان بود

اگر آسوده و بی دغدغه اید

دستمان خونین است

به همان آب فریبی که سحرگاه سر و صورت خود می شوییم

می شود بار دگر پاک

مبادا که برنجید امروز

فردا که بیاید پوستی دیگرتان هست کلفت

و تنی ایمن و ذهنی که فراموشش شد

دختر زنده به گور

چارده سال و شش ماهش بود

Jan 18, 2009

   + siamak Arzanpour - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٧