آزرده

 

می پرسد

نکند روح تو را آزردم ؟

 

از همه پوشیده ، همه افکار شبم با خبرند

نیز تو هم

 

آزردی

نه به سنگ

در دل نارک مینای کبود

به سر خنجر خونریز خیانت در عهد

و هر آنچیز که در حافظه ی مرد جوان

بیش ارزد ز بقا

 

ریختی جام شرابی که تو را نوش زدند

بر لبانی که بر آن جرعه نبودش محرم

چشمهایی که تر از قهقه شد

از هزاران شب بیدار وفا برتر بود؟

انتقام

بود پاداش دلی بی کینه ؟

اینچنین است اگر رسم  مسیحایی تو

باد مردانگی ات جاویدان  

و ازان تو همه شوکت آفاق و نفوس

 

این گناهی است بزرگ

قلب و توجیه گناهی کوچک

 

برو خوش باش به ارزانی دوست

برو خوش باش به بشکستن چینای وفا

برو خوش باش به ایمان ملبس به ریا

و مخواه

با تو بر آتش افراشته بر پیکر من

شادمان رقص کنم

 

جام ما بر لب اغیار نریخت

خرد گردید به خود تا ره تاریک ابد

برو خوش باش به تحسین دگر آدمیان

برو خوش باش به امید دو صد سال دگر

نیست دردی به دلم

برو خوش باش دگر

 

 

سیامک ارزانپور

May 12, 2006

   + siamak Arzanpour - ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥