ایستاده پر افتخار

بر قله های بلند غرور

کودکی گرسنه ، پریده رنگ

 

درافق بی کران نگاه او

اقیانوس آرام دلی بی گناه

آیینه ای است که تصویر بی بدیل حقیقت در آن جلوه کرده است

در لحظه لحظه ی تقسیم قوت با پرنده ای شکسته بال

 

کجایند خداوندگان زمین امروز

قانونشان کودکی به تمسخر گرفته کنون

رودهای شرم اگر سیل گون شود عجب نباید گفت

شگفت نباید کرد

این طفل خرد خواب آلود

با قلم ناپدید قدر سرفرازانه بی اعتناست

 

عجب ز حنجره ها که فشرده می شود از حقارتی چنین شب و روز

نه بر شماره می افتد نفسی نه دلی می آشوبد

نه صدا به لرزه می فکند

نه حتی سرفه ای بی وجود می کند

 

در زیر نوازشهای انگشتان ظریف

حکایتی دگر ز حیات خوانده نمی شود

بازی سرنوشت چه به بازی گرفته اند این دو هم بازی

پیش از ظهور ماه

در آخرین حضور سرخ فام غروب

افکار بی تکلفشان 

پلی که میان خواب است و بیداری

آرام آنگونه می نوردند

که ترک نخورد خوابی به صدای پایشان

که زمین و زمان

بتکده ای دگر نکنند ز آثار پایشان

 

سیامک ارزانپور

March 10, 2007

   + siamak Arzanpour - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥