می اندیشم

به ستاره ای

که نطفه اش کنون بسته می شود

و خوابهای طلایی اش

صدها صد هزار سال دگر

در شبی سیاه و ظلمانی

سو سو به زمین می زند

 

من آنروز کجا خواهم بود

اگر شعور زنده  باشد آنروز هنوز

فسیل پراکنده ام آیا ارزشی برای کسی خواهد داشت ؟

زیرا اولین بشر نبودم و آخرین نیز نخواهم بود

 

برای چه می جنگم

آسایشی برای فردا آیا ؟

فردایی چنان کوتاه که در حافظه ی درختچه ای  نمی گنجد !

برای ثبوت مطلبی شاید؟

که از راز مه

برای آدمیان همین امروز

هزار هزار بی قدر تر است

 

صدها صدهزار سال دگر

اگر شعور باشد آنروز زنده هنوز

ثانیه ها کنون اگر گردان آویز من شوند

افسوس زآمندنم نخواهم خورد

و پر غرور و سبک بر ابرهای فراموشی سوار خواهم گشت

 

امروز ستاره ای زاده می شود

من نیز

 

در این شبانگه خوابیده در سکوت

بدون همهمه

پایبند به نظم زمین

چشمها را به سوی نو رسیده ستاره فانوس خواهم کرد

و جاودانه خواهم شد

 

February 22 2007

   + siamak Arzanpour - ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥

 

ابرهایی که خیال

برتن آبی افکار کشید

طرحی از خنده ی زیبای تو داشت

 

و کنون

که از این پنجره ی کوچک چشم

به زمین می نگرم می دانم

آسمان مال من است

 

سیامک ارزانپور

Feb 12, 2007

   + siamak Arzanpour - ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥