دنیای کوچک ما به آخر نمی رسد

 

روزی

گم شده در دشت یادها

دنیا به آخرین جرقه ی خورشید صبحگاه می رسید

 

اینها

تصور اوهام خام بود

روزی که در نهایت سختی

آسان ولی گذشت

روزی که صبح و ظهر و شبی مثل قبل داشت

 

هرگز ولی جهان

این آخرین جرقه ی خورشید ذهن را

در آسمان ندید

 

در شرح واقعه ای اینچنین شگرف

در هر ورقی ز خاطره ها گشته شد اثر

چیزی به جا نبود

بر دوش باد سبکبال رفته بود ؟

یا چون خرابه های کهن در دل زمین

تا رستخیز خیالات بی اثر

تا گاه بی زمان

آرام خفته بود ؟

 

حتی اگر فراموش گشته بود 

روزی

در بی پناهی افکار بی شمار 

دنیا به آخرین جرقه ی خورشید صبحگاه

بی شک رسیده بود

 

امروز

تکرار آن خاطرات فراموش گشته زنده می شود

( و در نهایت اعجاب خاک و آب

کسی

معجزه ای ادعا نمی کند )

امروز

در بی پاسخی به معمای مبهمی

در پیچ و تاب هزاران کلاف ذهن

دنیا به آخرین جرقه ی خورشید صبحگاه می رسد

و نگاهی

از ترس لحظه ها   

چون شمع کوچکی

خاموش می شود

 

امروز

زیبایی سحر

گرمای ظهرگاه

دلتنگی غروب

رویای شامگاه

هرگز ز یاد و خاطره ها نمی رود

 

امروز

معجزه ای ولی در این صبح شوم بخت

بر سنگهای سترگ یاد تراشیده می شود

 

امروز

با گواهی آن روز گم شده

دنیا به هجرت خورشید و محو ماه

تا رستخیز خیالات بی اثر

تا گاه بی زمان

هرگز نمی رسد

 

امروز

خورشید تا افقهای سرخ فام

بر سینه ی فراخ آسمان

بیدار و حاظر است

 

امروز

دنیای کوچک ما به آخر نمی رسد  

 

 

سیامک ارزانپور

September 27, 2005

   + siamak Arzanpour - ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٤