رود

 

خزه ای پیدا نیست

سنگها آینه ی برگ شناور هستند

آب

 پاکیزه

زلال

رود آرام ولی در گذر است

معنی روشن آب

فصل آبادانی است

 

تشنگی عادت نیست

کهربایی است به فطرت منصوب

اشتراکی است ز اشکال حیات

تشنگی اجبار است

حلقه ی متصل آب و طپش  

 

فارغ از رفع عطش

جایی آنسوی مه مبهم اوهام و خیال

در سر سبز درخت

خشم ویرانگر شیر

روح آزاد عقاب

قلب بشکسته ی زاغان سیاه

رود تنها و فقط خاطره ی لبها نیست

صوت لالایی گرمی است به انگاره ی وحش

آیه ای بی تفصیر ز تغییر جهت

زیستن در قفس سنگی جغرافی دشت

پوست انداختن و تازه شدن در زندان

زایش خود هر دم

رود راهی است زمینی به کمال

جمع بی واسطه ی حس و خرد

و هر آنچیز که در مکتب مرداب سیاه

کفر گردیده

گناه

 

راز خوشبختی رود

منعطف زیستن است

ته نشین کردن گل های کدورت در خود

بی تعصب شدن و یخ نزدن

چشم بر هم زدنی نو شدن است

 

سیامک ارزانپور

August 6, 2005

   + siamak Arzanpour - ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤