فریب

نگاهش کن

چه غمگین است

فریبش داده گویی سنگدل نامردمی بی رحم

که این سان

یک نفس

چون ابر می گرید

 

همان آشفته را گویم

که در آن کنج کز کرده

و بر بخت بدش دشنام می گوید

 

نمی داند نگون بخت این دل ساده

که روحش در کمند مکر افیونی گرفتار است

اگر گوییش

این مرداب روزی از تو هم نیرنگ می سازد

تو را هم ناسزایی سخت می گوید

 

 

نکن حیرت

نگاهش کن

همان آشفته را من باز می گویم

که چندی پیش گریان بود

و اکنون شوخ می خندد

نپنداری دری شاید برایش باز گردیده

نپنداری دلش هرگز نرنجیده

چراغی یا به ظلمتگاه اوهامش درخشیده

 

فریب دیگری آمد

فسونگر

سهمگین تر

تیره تر

از قبل سوزان تر

و او را بار دیگر زندگانی داد 

 

نگو هرگز

که ما را گونه ای دیگر بزاییده است گردونه

مشو مغرور

که بسیارند و بسیاریم اینگونه

 

به نیرنگی

فریبی

خدعه ای شادیم

بسا خود نیز می دانیم

ولی افسوس هر لحظه

فریبی تازه می خواهیم

 

نگفتی راستی با من

چرا آشفته احوالی؟

 

 

سیامک ارزانپور

April 12, 2005

   + siamak Arzanpour - ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤