سحر نور

نور،

سبز

قرمز

آبی

و سفید

رقص اعجاب برانگیز خیالات و هوس

عادتی دیرینه

بستری آسوده

راه رفتن با جمع

ناخود آگاه تاسی به وراثت در کار

 

شمع را می جستیم

یادتان هست هنوز ؟

وای بر خاطره ها

چه جفاکار به نسیان بودند

 

قصه ی ثانیه ها باز سفر کرده به گوش

دیدگانی که به ادراک خیانت کردند

نور را بلعیدند

و به جادوی خیالات و هوس مست شدند

انتظار

درد جانکاه شنیدن شده است

کاش پرواز ظریف همه شبپره هایی که به شمع

جان و تن می بازند

گوش را خرده تکانی بدهد

 

شمع را می جستیم

و به تصویر سکوتی که پر از گرما بود

خوابها می دیدیم

شعرها می گفتیم

غافل از چنبره افعی نور

شمع را می جستیم

 

کودک کور امید

چشم در راه نسیم

وقت کوتاه

طپش دل نگران

نکند نشنود این گوش صدای سفر بال فنا

 

سیامک ارزانپور

December 28, 2005

   + siamak Arzanpour - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤