شهر تنهایی من

 

شهر تنهایی من خاموشی ؟

چشمه ساران فراوانت کو ؟

مردم شاد خرامانت کو ؟

جنگل سبز پر آوایت کو ؟

 

هر کجا نام تو هست

خاطرت در دل من زنده و جاویدان است

 

من تو را بار دگر خواهم ساخت

حزن و اندوهت را

به طپش های دلم خواهم راند

مردم خسته نالانت را

باز خواهم خنداند

به کویر دل تو

اشک خواهم بارید

من تو را بار دگر خواهم ساخت

 

روزی آخر همه وسوسه ها رنگ خدا می گیرد

روح در کالبد خواب بشر خواهد رفت

و زمان خواهد مرد

روزی آخر خورشید

پوست خواهد انداخت

روزی آخر همه جا خواهد رفت

بانگ تنهایی من

 

شهر تنهایی من می شنوی ؟

این کنون صوت من است

شهر من می شنوی ؟

این صدا خالی نیست

عاشقی شعر تمنای مرا آهسته

زیر لب می خواند

 

سیامک ارزانپور

October 22, 2004

   + siamak Arzanpour - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳

 

اثر پای خدا

مادیانی زایید

کره اسبی کوچک

در چمنزاری سبز

 

مادیان سرخوش شد

کره اش را به ظرافت لیسید

کره اما به تلاش

چند گامی به جلوتر برداشت

چند باری به زمین خورد و سپس

سوی مادر آمد

تا ز پستان پر از شیر شکم سیر کند

 

سالها می گذرد

و به هر بار بهاران زمین

می شود قصه زاییدن اسبان تکرار

مادیان می داند

کودکش را چه زمان شیر دهد

کره ها نیز به خود می دانند

زود باید ز زمین برخیزند

 

پرسش اما اینجاست

اثر پای خداوند کجاست ؟

 

پاسخی هم اگر از ذهن به لب ها آید

همگان می دانند

اسب را درک خرد دشوار است

 

اسب ها فارغ از اهلیتشان

سبزی پاک علفزاران را می جویند

از دویدن در دشت

شادمان می گردند

از کمینگاه پر از وحشت خصم

می گریزند به سرعت چون باد

 

خشم را از گزش ضربه شلاق سواران سحر می فهمند

عشق را در دل خود می بینند

مهر را می بویند

 

پاسخی هم اگر از ذهن به لب ها آید

خلقت اسب چنان بی نقص است

که اگر اسب نداند که خدایی دارد

همچنان خوشبخت است

 

سیامک ارزانپور

October 21, 2004

 

 

   + siamak Arzanpour - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳