بی نیاز

 

از کجا آمده بود

به چه می اندیشید

در پس سینه خود

چه تمنایی داشت

 

خواست تا چون بشود

قلب خورشید طپید

 

نفسی تازه نمود

روح در خاک دمید

 

به تن آتش خاموش دمید

به جهان معنا داد

 

به سر قله رسید

نور بر شب پاشید

 

سر خود بالا برد

ابر عاشق شد و باران زایید

 

دست بر خاک کشید

گل سرخی رویید

 

نغمه ای بر لب راند

کینه را از دل شست

 

خنده ای از دل کرد

شیشه خواب طبیعت لرزید

 

نرم در باد دوید

کفتری بال گشود

 

در فضا پنهان شد

رازهایی به بلندای خرد شکل گرفت

 

در افق مکثی کرد

همه جا کامل بود

 

از سکون آمده بود

و تلاشی می جست

حکم بر ذات شریفی می راند

و سعادت می خواست

بی نیاز از همه بود

عشق اما ز جهان می طلبید

 

 

سیامک ارزانپور

September 6, 2004

 

   + siamak Arzanpour - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

پرستوها

 

 

در هم آغوشی قلب

در طنین ضربان

در شکوه قطراتی که فرو می ریزد

از نگاهی عاشق

داستان دگری می شود از نو آغاز

قصه ای گرم و ظریف

قصه خاک و گیاه

خاک پر حاصل مهر

که در آن خواهد رست

غنچه سرخ امید

که پر از رایحه ای رویایی است

 

واژه ای می شود از ذهن جدا

که ندارد همه بار هوس را در خود

می پرد تا سر کوه

تا بروبد مه سنگین سکوت

می رود تا که نوازش گر احساس شود

 

می نشیند لبخند

می گشاید ز لبان بهت صدا

می دهد جرات پرواز به دل

 

می جهد برق ز چشمان سیاه

با کلامی دیگر

رحمتی می بارد

دانه ای منتظر باران است

 

بر بلندای درختی سرسبز

دور از همهمه وسوسه ها

فارغ از جنگ بقا

دو پرستوی مهاجر اکنون

لانه ای می سازند

 

 

 

 

سیامک ارزانپور

 

August 15, 2004

 

   + siamak Arzanpour - ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳