نفسش می گیرد

می کنی خسته سرانگشت پر از مهری تو

روی دیوار نکش آنچه دلت خواست کنون ، نقاشی

 

شب به اندازۀ روز است

دیوار نگاهش تاریک ُ عریض

نه قلم می خواهد

نه کمی استعداد  

می توان بوی خوشی یاد آورد و جان داد به تصویری نو

می شود رفت به دیروز به اکنون و به فردایی دور

می توان حرف دلی گفت به چشمان ننوشیده گناه

و به نظمی که خداوند به موهای پر از جعد عطا کرده ، نسیم خنکی داد وزان

روز خواهد آمد

و تو بی آنکه بدانی شده نقاشی پاک

و کسی نیست که آزرده شود یا نگران

 

سیامک ارزانپور

May 23, 2010

 

   + siamak Arzanpour - ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩

 

حقیقت را دگر من هم نمی خواهم

تو حرفم را نمی فهمی

و من با گویش ات بیگانه ام گویی

می دانم که هرگز در میان ما ، کلامی از حقیقت جان نمی گیرد

 

نمی دانم مگر لیوان آبی پر و نانی خشک در دنیای ما چند است

که وجدان را برایش ساده می بخشند

 

اگر من را به تیر سرکش قهرت نگردانی ز دنیا محو

باور کن

به آن خون ریزِ بی احساسِ انسان کُش

که پنهانی در آنسویش

به تقدیری که ما را با تعجب ، خیره می پاید

مرا تا مرگ راه بس درازی نیست

باور کن

تو را هم نیز باقی نیست

بیا شاید نهال کوچک تاکی در این خاک مصیبت دیده بنشانیم

و از رودی که می آید ز کوهی دور ، جوی کوچکی در پای آن ریزیم

و روزی بر سر سفره

به جز نانی که خشکیده و آبی پاک

انگوری که شیرین است از دستان مهر ما

برای کودک دلبندمان تا هجرت فردای خود آریم

 

سیامک ارزانپور

May 9, 2010

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

به روی رازهای ناگشوده پردۀ سنگین ابری تار می بینم

نمی دانم که خورشید است پنهان کرده در پوشیدگیهایش

و یا گم گشته آن ماه است

 

خداوندا بدان این را

اگر روزی به دنیایت که می دانم در افکارم نمی گنجد

فروشی فخر دستان حقیرم را

نه دشنامت به لب گویم

نه در دل کینه ات گیرم

به رویت ساده می خندم

ز مهرت ناف می برم

و در خوابی که آنسویش فراموشی است

بر بال بلند مرغ ماهیخوار

تا آن دم که در روحم نفس باقی است

درون آبی دریای پر آشوب خواهم شد

و ماهی های صد رنگ خیالی را

به چشمان خود آخر بار خواهم دید

 

سیامک ارزانپور

May 03, 2010

   + siamak Arzanpour - ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

به سخن فرصت پرواز نداد

پیرزن خواب مرا می دانست

"چوبدستی بردار که در جنگل انبوه خیالات گشاید راهت

و برو تا دگر از خویش به جز سایه نبینی در پیش

 

تا فراموش کنی خانه ز تنهایی تو خاطره دارد بسیار ، مردمی خواهی دید به گفتار پراکندۀ خود بیگانه

اگر از پردۀ مه کرد گذر روح ، دگر فکر سفر در پی تقدیر به این سوی خیالات مکن

و به روییدن حرفی ز خداوند سلامم برسان ...

 

 

... در فروخفتن ماهی کامل

واپسین جام ننوشیدۀ شب

مانده پاسی به سحر

بیشه زاری که به اندازۀ صد سال نروییده در آن خواب گیاه

ناگاه گلی خواهد داد که دستان خداوند بر آن باریده

و نسیمی که از آن می گذرد ، نارونی دید اگر سایه بر آرام دلی گسترده

در هوای خنکش ثانیه ای خواهد ماند

و به لالایی سرشاخۀ پر برگ ، صدای دگری خواهد داد ... "

 

سرانگشت ظریفی که دلم را کاوید ، نمی دانم اگر دانۀ مهری هم کاشت ، ولی گرمی آن هست هنوز

من شاهد روییدن گلبرگ گیاهی بودم

که از آن رایحۀ معرفتی می جوشید به آرامش نجوای سرودی که به لب دارد رود

و شنیدم که کسی گفت از این لحظه زمان بی معنی است

 

سیامک ارزانپور

May 02, 2010

   + siamak Arzanpour - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

می زند نبض زمان

مرغ احساس که هم صحبت تنهای شبانگاهم بود ، نیامد دیشب

 

چه خبر سنگِ صبور ؟

داستان من و شبهای درازت گفتی ؟

شکوه از بخت بدت نیز فراوان کردی ؟

گشت آسوده سرانجام خیالات پریشان شده ات ؟

باز سوی من و دل بار دگر خواهی گشت ؟

یادی از خانۀ خود خواهی کرد ؟

 

امروز نکوبید به دیوار خیالات پریشان هدهد

و کلاغی که اهالی ، همه را می پایید مرا لایق دشنام ندید

قاصدی را که به نیکی پدرم یادش بود ، به من گفت : " به زودی خبری می رسد از ماه ، نمی دانم چیست

گل شب بو اگرت خواست سرانجام ، بمان

توشه بردار ، سفر کن از شهر اگر قسمت تو شبتاب است "

 

آی ای پارۀ تن

دیدی که سرانجام چه کردی با من ؟

می زند نبض زمان

آی ای کرده سفر

گوش کن ، می شنوی ؟ رفته ز یادت همه من ؟

می زند نبض زمان

گوش کن ،

می شنوی ،

رفته ز یادت همه من

 

سیامک ارزانپور

April 19,2010

   + siamak Arzanpour - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٩

 

چه سنگین است بر اندام انسان شک

اگر از بی سرانجامی ، به گرد پیچک افکار می پیچم

و در این سایه روشن ها

جوابی را که خواب شیشه ها را بر نیاشوبد

و آبی بر تن تبدار هیزم ها شود ، جایی نمی یابم

دیگر بار ، گر جایی کسی روزی بگوید باز

میان این و آن در آسمانها غوطه ور ، مبهوت ، حیرانم

درمانش اگر آسان نمی دانم

دردش را دگر بی شک ، کنون از چشمهایش بی کلامی تا به آخر پاک می خوانم

 

سیامک ارزانپور

April 6, 2010 

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩

 

مبهوت است لب

در سینه می داند خزانی سخت سوزانده ، درختان بلند خاطرات روز دیرین را

                                                                                     همه از بیخ و بن ریشه

مرا تصویری از دیروز آشفته ، چنان کرده ز خود اندیشه را بی خود

که گویی سالهای بی شماری را میان ابرها بوده

و اینک آنچه می بیند اگر خوابی پریشان نیست

با او غربتی بسیار دارد سخت

 

نمی دانستم از دیدار آخر بار یاری هست آوایی مصیبت بارتر

اکنون

می بینم به روی شانه ها وجدان انسان است این بی جان

می شوم آهسته در دریای اندوه شگرفی غرق

 

آری می شود خورشید را از چشمها دزدید

فردا را برای رود خشکانید

مرغان مهاجر را به تلخی گفت : از راهی که می آیید دیگر بار برگردید

آری می توان حتی کلاغی را که جرمش شکوه از بخت است ، بر سر شاخۀ دوری ، به تیری غیب آسان کشت

می شود حتی گل نیلوفری را غرق در گلدان آبی کرد

ولی وقتی که شب آهسته از دیدار کوهی دور می آید

و بر تردیدها می گستراند سایه های گنگ طولانی

خیابانی که از آن چند روزی هست کوچیده پرستوی امیدی از سر اجبار

و سوز سرد بی رحمش همه جنبندگان را نیز تارانده

می گردد به فانوسی که در پرپینه دست پیرزن آرام می لرزد

کمی روشن

شاید جوجه گنجشکی که می فهمد محبت را

بازگردد با کسی درمانده اما سیر

 

سیامک ارزانپور

March 7, 2010

 

   + siamak Arzanpour - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۸

 

پوست می اندازد کلبۀ دور پدری

و به هم می رسد اندیشۀ پرواز هزاران قطره

کودکی می کند از شاخۀ پیچک برگی

                     گرچه امروز نباید می مرد

                              سرشاخه از او خواهد رست که دور است ز دستان جفا

 

مردم سادۀ آبادیمان پاک ز دیوار نمودند غبار

نخریدند ز دکان توهم رویا

گرویدند به آیین رسولی که خداوند نداشت

     و می گفت که پستوی دل آدمیان خانۀ امنی است

     مبادا ز درش قفل کسی بشکند از روی خلوص

     گشنگی حق پلنگ است

     ندارد به دلش کینه ز آهو ، او نیز ز چنگال پلنگ

     و پرهای سیاه

     لباسی است که پوشانده به اجبار طبیعت بر زاغ

 

کوه یخ نیست دگر ، روح سکوت

می نشاند به تن گونه عرق

صدا نیست اگر ، تنها نیست کسی هم اینجا

و من ایمان به همین معجزه ها آوردم

       که سرانجام سری را که به فریاد نشد از خوشی خواب گرانی بیدار

            شنید

                حرفهای نَفَس رودِ هوا را آسان

 

مادری خسته ز بوییدن پیغامی تلخ ، زمانی می گفت

دور باد از سر بی رحم تبر، سروستان

من که از ریشۀ خود ، دور به اجبار شدم نیز همین می گویم

 

سیامک ارزانپور

January 31,2010

   + siamak Arzanpour - ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸

 

نپرید از دیوار

جایی آن گوشه دری هست بر این باغ خیال

کلونی دارد

اگر کوفته گردد ، ز درون خواهد گفت کسی ، کیست آنسوی حجاب

 

هیچ کس را خبری خاطره ای نیست ز مادر (افسوس)

می دانند پدرها همه روزی که سرانجام دگر بازنگشتند ، گلنگی بردند به همراه امید

در کف دست نمی روید مو

می توان خواند شرافت ز خطوطش معوج

شرح حالی ز کنون نیز اگر خواست کسی

سفرۀ صادق چشمان باز است

 

آنچه روییده بر احساس چمن نیست

گیاهی هرز است که گلهای بنفش هوسش می کِشد از دور به خود وحشی زنبور غرایض هر دم

من ندیدم بدهد هیچ سواری سر افسار به اسب

یا که فیلی بکند چشمۀ آبی را خشک

دیده ام در شب گرمی اما ، جوانی که به تن داشت خیالی از سنگ ، به دیدار کسی رفت گمانم در آب

 

امشب به در خانۀ ما راهزنی می آید

که دیری است گرفتار فراموشی سنگین گشته

از بد حادثه آن را که پی اش بود نخواهد برداشت

جمله ای خواهد یافت که تقدیر از آن بی خبر است

و سبکتر ز زمانی که درون گشت برون خواهد رفت

 

سیامک ارزانپور

January 07,2010

 

   + siamak Arzanpour - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸

 

دیدم که دگر بار به قانون در و پنجره مومن گشتی

می شناسی تو مرا

من به رویا که ندارد ثقلی در کشش ذهن پناه آوردم

و دیدم که حقیقت جاری است

اگر هضم نگردد گاهی در دلمان ، حتم کن ، می شود سیل سرانجام و می بلعدمان در پایان

 

نکند فکر کنی شمع سر گور به دیدار سحر خواهد رفت

یا که در حافظۀ شاپرکی چهرۀ گل خواهد ماند

نباید بشود پاک ز خاطر هرگز

            گر چه دارد همه فصل       

            زندگی قصۀ فرسودگی جسمی نیست              

            می شود ساده تمام             

از آن روست که مردی که به دیدار شبش می بردند

                                               جامه ای را نکشید

                                                       و نپرسید زمان

 

گم گشت سواری که پی قافلۀ عادت رفت

آنکه فهمید  سرانجام ، دروازۀ مه رویا نیست

                                              حقیقت را یافت

آنکه در باطن فریاد گرفتاری دید ، رها زیست دلش

 

خانۀ شاپرکان نزدیک است

پیله ای می خواهد

و دو بالی که خداوند طبیعت به رها گشته ز تن می بخشد

 

سیامک ارزانپور

December 23, 2009

   + siamak Arzanpour - ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۸
← صفحه بعد